تولد ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸  

 

 من با شروع نرگسها ... پا به دنیایی زیبا گذاشتم

 من به اندازه درکی که از زندگی  دارم ، دنیا را می بینم ... می شنوم و یاد می گیرم

 اعتقاد دارم به تعداد همه موجودات ، دنیا های متفاوتی وجود داره و هر کسی  از زاویه

 دید خودش دنیا را  نگاه می کنه...  حتی دنیای من از دنیای خواهر یا برادر من

 جداست !

و اگر بتونم روزی دنیا را از دید دیگران هم  ببینم   رفتاری منصفانه تر ... خواهم داشت

و دنیای  من  هم  ،  زیباتر  خواهد شد ...



 
چرا ؟؟؟!!!!
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۸  

چرا سیستم های اداری ما سالم نیست و پارتی بازی یک امر عادی شده ؟

برای رسیدن به هدف ،  ناچاری مثل بقیه بشی... در حالی که میدونی لیاقت و ارزش تو خیلی بیشتر از متوسل شدن به این شیوه هست !

برای خودم بیشتر متاسف هستم ...

 



 
خدایا ... آسمانها مال من نیست !
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۸  

خدایا ... آسمانها مال من نیست !

زمین هم ...  گوهری  ... در  دل ندارد

تمام حرفهایم ...  رنگ درد است

دگر رویا ...  نمی آید به خوابم

غم هر روز ... پیر و خسته ام کرد

الهه ... شاکی از این روزگار است

...

...

خدایا ... من در این تنهایی محض

میان عالم و آدم  ... غریبم

بگو ...شادی ... سراغم را ... بگیرد

نمی خواهم از این غمها ... بمیرم

الهه -الف

من دیگه از این طرح خسته شدم ...

یک هفته پیش  تقاضای انتقالی دادم بیام شهر ...

رئیس شبکه امروز زنگ  زده : بیا پزشک خانوده فلان روستا بشو

امکانات خوبی داره !

هر روز میشمارم چقدر از طرح گذشته و چقدر مونده

خیلی سخته ... که هر کشیک را بشماری و بگی خدا را شکر که امروز اتفاق بدی نیفتاد

...

بدتر از اون هر چی نزدیک به امتحان میشه ... بیشتر کلافه میشم

این دفعه جدی تصمیم گرفتم تا امتحان ... مطلبی ننویسم

باز هم به امید خدا ...

خدایا ببخش اگه گاهی فقط و فقط با تو درد دل می کنم  ...

مخاطبی بهتر از تو ندارم ...



 
شیراز * حافظ ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۸  

سهم ما از همه تابستان یک سفر 24 ساعته به شهر شیراز بود برای ثبت نام خواهرم در دانشگاه شیراز

وقت نشد  جاهای دیدنی را ببینیم

آشنایی هم نداشتیم به جز حافظ

رفتیم یک سری به جناب حافظ زدیم   و سلامی عرض کردیم ...

 

..........................................................................................................

 خیلی شلوغ بود اما نمی دونم چی شد که در این عکس من  تنها موندم !

(من و جناب حافظ و البته آقای نگهبان هم  که انگار  داره به دوربین نگاه می کنه ...)



 
گفتم که خطا کردی و تدبیر... نه این بود
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۸  

 

........

گفتم که خطا کردی و تدبیر...  نه این بود

گفتا ... چه توان کرد که تقدیر ... چنین بود

گفتم که خدا داد ... مرادت ... به وصالش

گفتا ... که مرادم به وصالش ... نه همین بود

گفتم که قرین بدت... افکند ...  بدین روز

گفتا ... که مرا ... بخت بد خویش ... قرین بود

گفتم ... ز من ای ماه ... چرا ... مهر بریدی ؟

گفتا ... که فلک ... با من بد مهر ... به کین بود

گفتم  که بسی ... جام طرب ... خوردی از این پیش

گفتا ...که شفا ...در قدح   بازپسین ...  بود

گفتم که تو ای عمر ... چرا زود برفتی ؟

گفتا که فلانی ... چه کنم ... عمر ... همین بود

گفتم که بسی خط خطا ... بر تو ... کشیدند

گفتا ... همه آن بود ... که بر...  لوح جبین  بود

گفتم که نه  وقت سفرت بود ... چنین زود

گفتا ... که مگر ... مصلحت وقت ... چنین بود

گفتم که ز حافظ ... به چه حجت ... شده ای دور ؟!

گفتا ... همه وقت مرا ... ادعیه ... این بود .

..........

جناب حافظ



 
درد دل
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸  

هم مگر... فیض توام ... نطق و بیانی بدهد

در خور شکر عطای تو ... زبانی ...  بدهد

آن جواهر ... که توان کرد نثار تو ... کم است

هم مگر ... همت تو ... بحری و کانی ... بدهد

چشمه فیض گشا ... خاطر فیاض شماست

وه  ... چه باشد که به ما ... طبع روانی بدهد

وحشی ... از عهده شکر تو ... نیاید بیرون

عذر این خواهد ... اگر عمر ... امانی ... بدهد

 

وحشی بافقی
.....................................................................................................................

 

 

این روزها دلم گرفته ...

یک آدم خوبی  را از خودم فراری دادم ...

با همه محافظه کاری هام ، منی که با دشمنام هم به خوبی رفتار می کردم

خواستم بعد یک عمر با یک نفر صادق باشم ... راستی صداقت هم خیلی خوب نیست !

برگشتم به یک استاد دانشگاه (خواستگار محترم )گفتم من تا 6 سال آینده می خوام درس بخونم

 و معلوم هم نیست کدوم دانشگاه و کجای این کشور باشه

 و این قضیه درس خوندن برای من از همه زندگی مهمتر هست

و اگر شرایطی پیش بیاد که نتونم درس بخونم

احساس می کنم بزرگترین اشتباه زندگیم را کردم و خودم را نمی بخشم !

راستش ...

باور نمی کردم که یک استاد دانشگاه (دکترای مکانیک  ) با درس خوندن همسرش مخالفت بکنه !!!!!!!!!!!!

.........................................................................................................

نکته دیگه ای که وجود داره وضعیت طرح من هست

که مثل همیشه کمبود پزشک دارند و اضافه کار اجباری همچنان ادامه داره

تقاضای انتقالی دادم ولی میگن : به شرط جانشین  با تقاضای تو موافقت میشه

ولی هیچ  پزشکی نیست که حاضر بشه با ساعت کاری 216 تا 240 ساعت در ماه

 با حداقل حقوق در منطقه که 100 کیلومتر با شهر فاصله داره 

ماهی بیست بار این مسیر طولانی را طی کنه و 10 کیشیک 24 ساعته را تحمل بکنه

 بدون خونه ... بدون سرویس ... بدون  سلف ... و البته مریض زیاد و ا مکانات کم ...

اومدم از پول گذشتم و پزشک خانواده نشدم تا  ماهی 8 کشیک بایستم و درسم را بخونم

اما حالا بعد 8 ماه زحمت و اضافه کاری اجباری  ، نتونستم  خوب درس بخونم

 و پزشک هم به منطقه نمیاد ، با انتقالی من هم موافقت نمیشه !

.........................................................................................................

از این  حرفها بگذریم ...

 

سریال  پنجمین  خورشید ... چقدر نجیبانه و زیبا ...  پیش میره

بازیگر های سریال هیجانی نیستن و آرامشی در داستان وجود داره

این سریال بدون ادعا و بی سر وصدا ... داره پیش میره

و خیلی قشنگ سرنوشت را از سر می نویسه  .

..........................................................................................................

باز هم به امید خدا ...



 
غمگین نباش ...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸  

یادی از ... آسمان آبی کن

به اقاقی ...گهی ... نگاهی کن

شاخه های امید... سرسبزند

تو به فردا ... فقط ... سلامی کن !

سروده الهه- الف

( این شعر را برای یکی از دوستام  نوشتم که این روزها خیلی غمگینه

به تازگی پدرش را از دست داده و دختر برادرش  هم  که حدودا 4 ساله

هست تومور مغری داره و شیمی درمانی میشه ... یک دریچه از نور و یک

 دنیا امید و دلخوشی را برای  این دوستم و همه آدمها آرزو می کنم )



 
مستغنی است... از همه عالم ... گدای عشق
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۸  

 

مستغنی است... از همه عالم ... گدای عشق

ما  و  گدایی  در دولت سرای عشق

عشق و اساس عشق ... نهادند بر دوام

یعنی ... خلل پذیر نگردد...  بنای عشق

آنها که ...  نام آب  بقا ... وضع کرده اند

گفتند... نکته ای ... ز دوام و بقای عشق

گو خاک تیره ...  زر کن  و سنگ سیاه ... سیم

آنکس که یافت ... آگهی از... کیمیای عشق

پروانه ... محو کرد در آتش ... وجود خویش

یعنی ... که اتحاد بود ... انتهای عشق

این را... کشد به وادی و ...  آنرا برد به کوه

زینها بسی ست ... تا چه بود اقتضای عشق

وحشی ... هزار ساله... ره از یار... سوی یار

یک گام ...  بیش نیست ولیکن ...  بپای عشق

 

وحشی بافقی

 

.....................................................................................................................

دنیا برای ما آدمها  فقط جای تماشاست جای موندن نیست  اما ... بعضی  اصول  مثل خوبی ، صداقت  مثل عشق  بعضی اتفاقها ... بعضی نامها ... ماندگار هست

 

امروز روز خوبی واسه نوشتن نبود  چون 168 نفر ایرانی در یک  اتفاق وحشتناک  (سقوط هواپیما ) دنیا را ترک کردند ... من هیچ کدوم از این آدمها را نمی شناختم مثل میلیونها نفر دیگه ای که نمی شناسم  و  این  انسانها زندگی می کنند ... کار می کنند و آرزوهای کوچیک و بزرگ دارن ...

اما من می دونم  بعضی آرزوهاشون مثل آرزوهای منه  ...  مثل من اعتقاداتی دارن و روش زندگی خاص خودشون  را دارند...  از بعضی  خبرها خوشحال میشند و از بعضی اتفاقها ناراحت...

 

در واقع  اونها مثل خود من هستند با اسمها ... آدرسها و زبانهای متفاوت ... پس من می تونم خودم را جای اونها بگذارم  و برای خودم و اونها غصه بخورم

 

اما همانطوری که گفتم  دنیا  برای ما آدمها جای موندن نیست ولی امیدوارم خوبیها ... صداقتها  ... آرزوهای خوب و عشق های ما  جاودانه و پایدار بمونه

 

الهه - الف

 



 
به نام خدایی که خیلی بزرگه اما ... خیلی دور نیست ...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸  

 

به نام خدایی که  خیلی بزرگه اما ... خیلی دور نیست ...

 

به  نام اون  قدرت غیر قابل انکاری که به من فرصت داد تا زندگی را تجربه کنم و برای خودم خاطرات شیرین و تلخی داشته باشم

 

به نظرم  روابط بین انسانها به صورت قوانین اجتماعی تعریف شده و کسی خیلی نمی تونه حق کسی را بخوره و اگر هم این کار بکنه ... قرار نیست مورد تشویق قرار بگیره   آیندگان هم که قضاوت خواهند کرد

اما در مورد حیوانات  ...

هر کسی نظری داره ... بعضی ها به حیوانات اهمیتی نمی دند

و چون  عقیده دارند   سایر موجودات فقط برای انسانها آفریده شده اند   فکر می کنند  این  حیوانات و پرندگان  درست مثل لنگ کفششون میمونند  هر وقت دلشون خواست میتونن اونها را پرت کنند بیرون ...

ولی حیوانا ت لنگ کفش ما نیستند !

مخصوصا حیوانات خانگی ... که به ما اعتماد کردند و با ما زندگی می کنند  ...

ما در مقابل حیوانات اهلی  مسئولیت  بیشتری  داریم

اونها دیگه فقط یک حیوان دور از ما نیستند اونها به نوعی با ما دوست هستند 

من کتاب مسافر کوچولو را نخوندم ولی اونهایی که خوندن میدونن اهلی شدن یعنی چه ...

البته اینکه من مرتب در وبلاگم از حیوانات می نویسم شاید دیگران فکر کنند  من با آدمها رابطه  خوبی ندارم  

ولی خب من در محل کارم شاید روزی 70 یا 80 تا مریض می بینم

خیلی از بیمار هام با من دوستند به من اعتماد می کنند ... درد دل می کنند

خیلی  از همکارم ،  دوستام و یا بیمارهایی که پیش من میان

 دشمن حیوانات هم هستند

مثلا چند هفته پیش یک  پسر  11 ساله ای را اوردن که تیر خورده بود به کمرش ...

وقتی ازش سوال کردم چی شده گفت با دوستم رفته بودیم گنجشک بزنیم

تیر اشتباهی به کمر من خورده  وقتی پرسیدم  چند تا گنجشک زدید؟ بابای اون پسر گفت 6 یا 7 تا گنجشک کشتند و 3 یا 4 تا بچه گنجشک بد بخت را اسیر کردن !!!

...............................................................................

همه آدمها مثل هم فکر نمی کنند  ...  این واقعیت را پذیرفتم

 

شاید نزدیکترین دوستهای من هم درک نکنند من چقدر از مرگ گنجشک توی اتاقم که  در اون چند روز کوتاه ،  اهلی شده بود  ...  رنج کشیدم

 

  می خوام  بگم : من می دونم که... روزی میلیونها  گنجشک از سر یک بام به بام دیگه ای می پرند ... همه اغلب شکل هم هستند  ... خاکستری رنگند

 روزانه هزارها گنجشک میمیرند و باز دنیا میان  ...  وزن هزار تا گنجشک شاید به اندازه یک انسان 70 کیلویی نشه !

اما...  گنجشکی که توی خونه ما  هست  ... با همه گنجشکهای  دنیا متفاوت میشه چون اهلی شده و درست مثل یک دوست خوب ارزشمنده و مرگ اون برای من عذاب آوره

چون همه حرکاتش ... طرز پریدنش ... شکل دانه چیدنش را ساعتها تماشا کردم

و خودم بهش یاد دادم چطوری دونه بچینه و چجوری پرواز بکنه

........................................................................

برای من  ... یک دوست  خوب ... با ارزشه ...  حالا هر موجودی که باشه !

 

 

الهه - الف



 
گنجشکک اشی مشی ... لب بوم ما نشین ...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۸  

این گنجشک ساعت حدود یک صبح 15 خرداد (همین ماه ) توی باغچه خونه کوچیک ما با جیک جیک هاش من را بیدار کرد  گربه من اون را پیدا کرده بود  و داشت باهاش بازی می کرد تا بعد از بازی بخوردش (دنیا ... دنیای بی رحمی هست و کاری هم از دست من بر نمیاد )  من سریع توی دستام گرفتم و آوردم داخل اتاقم توی جعبه نگرش داشتم از فردای اون روز اون از دست من غذا می خورد ... پریدن یادش دادم تا 3 یا 4 متر می پرید

خواستم پروازش بدم  و خداییش هم پرید روی داربند انگور خونه ما ... اما باز نگرانش بودم

15 دقیقه نگذشته بود که دیدم همون گربه من اون را توی دهنش گرفته با سرعت برق و باد  رفتم و گنجشک کوچولو را که مثل قبل در حال سر و صدا کردن بود از دهن گربه خودم در اوردم

اول فکر کردم زخمی شده  ... اما خوشبختانه مشکلی نداشت بجز اینکه دیگه بیشتر از نیم متر نمی تونست بپره  ...

اما امروز من یک اشتباه بزرگی کردم و از اونجایی فکر کردم دکتر خیلی خوبی هست

بهش بیسکوویت ساقه طلایی با کمی کلسیم دادم

نیم ساعت نگذشت که همه بدنش لرزید و توی دستای خودم مرد

من اون گنجشک کوچولو را کشتم  ... اما ایندفعه هیچ سر و صدایی نکرد و وقتی مرد هنوز هم به من نگاه می کرد

من خیلی از خودم خجالت کشیدم

پزشکی که نتونه از یک گنجشک به اندازه 3 یا 4 روز مراقبت کنه

به چه دردی می خوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم توی دل کوچیکش من را نفرین نکنه چون من از روی قصد نکشتمش

فقط بلد نبودم یک گنجشک را پرواز بدم   ...  از پرواز  هیچی نمی دونم



 
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس