من از  ... بغض گلو مانده

 

و بدبختی و رنج حبس در خانه

 

که مانده  ... پشت درب آبرو  ...پنهان

 

من از ...اشک زلال بچه ای ...که مادرش

 

او را ز بازی  ... با عروسک ... منع  ... کرده است

 

من از ... گریاندن یک کودک لال پر از فریاد

 

می ترسم...

 

من از کشتارگاه ...از خون...

 

از چاقوی قصاب سر کوچه ... که شرمش نیست  ... از کشتن

 

من از ... ترسیدن حیوان معصومی  ... برای دیدن چاقو

 

و از چشمان ترس آمیز مرغی ... در دم مردن

 

که پرهایش ...  شکسته ...

 

سخت ... می ترسم ...

 

من از ... لبخند سخر آمیز ...

 

از خشکیدن گل  ... توی یک گلدان

 

من از  ...نادیدن یک آرزو

 

گم کردن  ...یک خاطره

 

ای وای ... می ترسم

 

و شرمنده  ... مثال جمعی از اطرافیان

 

خندان و خوش مشرب  ... نمی باشم!

 

من از ... سوزاندن خاری

 

که استاد قناعت ...پایداری ...سازگاری هست

 

می ترسم...

 

و از تشریح خرگوشی  ... برای پیشرفت علم  ... می ترسم

 

چرا که ... زندگی اش را ... سراسر ... دوست می دارد!

 

من از ... نادیدن یک بچه گربه  ... در شلوغی خیابان

 

که از دود و دم  و سرعت ...چنان ... بر خویش ... می لرزد

 

که گویی ...زندگی ... تنها خود ترس است

 

می ترسم ...

 

می ترسم  ... که گنجشکی

 

برای دانه بر چیدن ... به روی جاده ای ... باشد

 

که من  ...با سرعتی  ... اندازه خودخواهی خود

 

مست و دیوانه ...

 

برای خاطر احساس من بودن

 

سخت  ... می تازم ...

 

و حتما ... با چنین ... سرعت ...

 

چنین ...  مغرور ...

 

نخواهم دید  ... مفهوم نفس را

 

در گلوی کودک۹ ساله  ...مشغول بازی  ...در خیابان

 

و گنجشک کنار جاده ام را ... هم  ... نخواهم دید !

 

و من  ...می ترسم از ... له کردن دنیای زیبایم

 

و من ... از انعکاس ظلم خود  ... بر دیگرانه ... مردانه ... می ترسم

 

و تو  ...ای دوست ...

 

می دانم  ...که می دانی ...

 

جوانمردی ... همیشه  ...در شجاعت نیست

 

گاه گاهی ... می شود  ...مردانه هم ... ترسید ...

 

و شرمنده نشد ... از ترس و از  ...قالب... تهی کردن !

 

...واز انسانیت ... فرسنگها  ... دور است

 

که نفس را  ...سهل  ...بشماریم و پا بر حرمت سلول  ... بگذاریم

 

و نترسیم از  ... ظلم ... بر ... آیین زیبایی

 

و منظورم ... ز زیبایی ...

 

طبیعت ...باغهای گل  ...و حیوانات اطراف است

 

که معصوم و وفادارند

 

...من از  ...این دلیریهای عالم سوز ...

 

شجاعتهای بی معنا...

 

از غرور شوم ...

 

چه وحشتناک  ... می ترسم ...

 

بسی تبدار ... می ترسم ...

 

من از  ...روزی که از اینها ... نترسم !

 

سخت ... می ترسم !!!

 

سروده الهه ...