گویی هزار سال گذشته از آن زمان

توی حیاط خانه مان دختری جوان 

خم شد و شادمانه به گل ها سلام داد

مدهوش و بی خیال چراهای این زمان

گویی هزار دست اثیری آشنا

با سوزن طلایی تقدیر همزمان-

-از هر چه حس خوب و صمیمی و تازه بود

می دوختند روی حریر لطیف آن

آن روز ها پر از غزل و اتفاق بود

دنیا بهشت ، آدم و حواش در امان

حتی برای گریه دلیلی جز این نبود:

_بابا رسید ، زنگ نزد، شب به خیرمان.....!

آه از تمام خاطره ها شعله می کشد !

ذوب می شوند ثانیه هایی که بی گمان –

- اسطوره های عشق به آن غبطه می خورند

ما چشم خورده ایم ! نگو نه ، عزیز جان

گویی هزار سال گذشته و زنده ام

تنها برای گفتن این حرف ها که جان - 

- می آورد به روی لبم ، داغ بر دلم

لطفا بدون آنکه بگویی " چرا " بخوان

" من را ببخش بابت آن روز که دروغ ...!

تاخیر های ممتد توی قرارمان

آن شب که گوشی تلفن را گذاشتم

بعدش تو زنگ می زدی و من به زنگتان... " 

 من را ببخش اگر همه چیزم تو بوده ای

و خواستم خلاصه شوم در تو آنچنان

من را ببخش ، هر چه که بودم مرا ببخش

لطفا ، به حرمت همه ی خاطراتمان

 

 

شاعر :مینو

 

 نمیدونم اسم واقعی شاعر مینو هست یا نه !