یک بچه گربه خونه ما  پیدا شده  ...

 خیلی دوستش دارم ...

 با علاقه زیادبه اون غذا می دم 

 ولی اون فکر می کنه من از سر و صدا

و میوهای او میترسم و غذای خودم  را بهش می دم

چشمهاش عفونی شده قطره سولفاستاماید ١٠%

در چشمش می ریزم  چشمش میسوزه فکر می کنه

من دشمنش هستم

میارمش کنار بخاری میزارم که زمستونی سرما نخوره ...

اون دور اتاق راه میره ... نگرانه ...

و فکر می کنه من زندونیش کردم

من که به خونه مقوایی اون نزدیک میشم تا ببینمش ...

یک جورایی به من بد و بیراه میگه ... از من متنفره !

ولی من صادقانه دوستش دارم وقتی خمیازه میکشه...

وقتی قد میکشه ... وقتی بازی میکنه ... وقتی خودش را

با لیسیدن تمیز میکنه ... وقتی سیره ... وقتی سلامته ...

من دوستش دارم و دزدکی نگاش میکنم ...

همیشه آرزو می کنم سالم باشه و یک عالمه انرژی مثبت

براش میفرستم ولی اون از زندگی جز ترس و وحشت

درک نمیکنه  و من را یک غول میبینه و تمام رفتارهای من

را اشتباهی تفسیر میکنه ...

من نمیتونم فکر یک گربه کوچولو را با همه عشقی که

بهش دارم تغییر بدم !

ولی پیش خودم فکر کردم نکنه اون لحظاتی که ما احساس

بدی نسبت به زندگی داریم ...

اون موقعی که فکر می کنیم همه دنیا با ما به جنگه ...

اون موقعی که از عالم و آدم میترسیم ...

همه این فکرها یک تصور غلط  یا تفسیر اشتباه

از اطراف خودمون باشه ...

شاید یکی داره عاشقانه بهمون کمک میکنه ...

اما ما ... نمیفهمیم !

شاید اگر اون گربه کوچیک می فهمید من بدون هیچ توقعی

دوستش دارم و انرژی مثبت اطرافش را حس می کرد  ...

میتونست از دنیای پر از ترسش بیرون بیاد...

و احساس امنیت ... شادی و خوشبختی داشته باشه !

شاید اگر از دریچه دیگه ای به زندگی نگاه کنیم

ما هم بتونیم احساس خوشبختی و امنیت

 نسبت به زندگی داشته باشیم ...

انرژی های مثبت اطرافمون را حس کنیم

و از این سیکلهای معیوب زندگی که ناشی از تفکر

غلط خود ماست نجات پیدا کنیم !

 نویسنده : الهه ...