آن سفر کرده ... که صد قافله دل ... همره اوست

 

 

هر کجا ... هست ...خدایا ... به سلامت دارش ...

 

 

...

جناب حافظ

 .............................................................................

 

من نمی دونم چرا وقتی یک نفر جشن تولد میگیره

 

باید شمع ها را فوت بکنه و وقتی یک نفر از دنیا میره

 

واسش شمع روشن می کنند ! ...

 

شاید به این دلیل هست که  ما به مرگ ...

 

بیشتر از تولد اهمیت می دیم ... و وقتی کسی را از

 

دست دادیم تازه به ارزش  اون شخص پی

 

می بریم ... و پاکی روح ... شمع وجود...

 

 سوختن و ساختنش را ...باور می کنیم ... چقدر دیر ...

 

..............................................................................

 

سال قبل همین موقع ... مادر بزرگم را از دست دادم

 

که به نظر من مصداق عجیب ترین مادر بزرگ دنیا را داشت

 

شور زندگی و لبخند مشخصه آبی بی من بود

 

اواخر خیلی مریض بود  ولی  پیتزا که می گرفتیم

 

وقتی می پرسیدیم برای شما هم بگیریم ؟ سری تکان می داد

 

و حتی کمی می خورد ... عیدی دادن و هوای نوه ها

 

 و بچه های فامیل را داشتن  ... خبرهای تازه داشتن ...

 

بهانه های شیرین گرفتن ... شولی پختن ...

 

... حلوا پختن ... میهمانی رفتن ... میهمانی دادن

 

داستان کدو قلقله زن  ... دختر شاه پریون...قصه نخود مشکل

 

گشا ... هدیه های تولد ... همه و همه من را به یاد

 آبی بی ... میندازه...

 

شماره تلفن خونه آبی بی  هنوز روی گوشی مبایلم هست

 

و خانه خالی آبی بی ... ساکت و غرق بی کسی ...

 

 بعد از یکسال  من  و شاید خونه آبی بی ... به این نبودن ...

 

 عادت نکردیم .

 

امروز شمع روشن کردم ... به یاد آبی بی و آقا بزرگ ...

 

آدمهایی که مهر و محبت...گرمی  زندگی ... و یک عالمه 

 

خاطره خوش را به من و بقیه خانواده ... هدیه دادند ...

 

روح همه مادر بزرگها و پدر بزرگهای مهربون شاد ...

 

نویسنده : الهه ( تقدیم به آبی بی دوست داشتنی و مهربانم)