سلام ...مطلبی که می خونید  درست ۲ سال پیش در وبلاگی به اسم هزاران آرزو ... نوشتم

این مطلب  را به یاد محمود دوباره نوشتم ، امیدوارم سلامت باشه و بهترین آرزوها را برای اون پسر مهربون دارم...

....

شنبه، 25 خرداد، 1384 .

...................محمود ....................

امروز نمیخوام در مورد هزارتا ارزو یی که دارم بنویسم یا از .... امروز میخوام به افتخار محمود اینجا بنویسم بنویسم که محمود پسری هست ۱۴ ساله که دچار یک بیماری ژنتیکی به اسم سندرم بارتر هست ... این بیماری باعث هایپوکالمی شدن در بدن محمود میشه در واقع کلیه های محمود پتاسیم زیادی از دست میدند و بدن محمود کمبود پتاسیم داره و محمود همیشه احساس بیحالی بیحسی و ضعف عضلانی داره و نمی تونه مثل بقیه بچه ها بازی بکنه ...اون ۱۴ سال داره ولی ظاهر یک بچه ۷ یا ۸ ساله را داره ...یعنی رشد لازم را نداره ...این بیماری نادره ولی زندگی محمود را داره نابود میکنه و هر لحظه ممکنه در اثر تاکی کاردی فوت بکنه !!! اون الان هم زندگی راحتی را نداره به قول مامان محمود ...محمود نصف بیشتر عمرش را توی بیمارستان بوده تا جایی که مسئولین مدرسه محمود هم بهش اجازه ندادند بیاد مدرسه ...هر چند محمود پسر باهوش و دوست داشتنی هست و اسم همه داروهایی که میخوره حفظ هست و صبح که میری بالای سرش میگه میبخشید پتاسیم من امروز چنده ؟ ................... روزی که محمود را دیدم نمیخواست جواب سوالهای من را بده ...بهش گفتم چرا جواب نمیدی؟گفت میخوام برم خونه و گریه کرد ...ولی من بهش گفتم که میبرمت بخش اطفال و اونجا را نشونت میدم میای؟هیچی نگفت ولی مامان محمود گفت برای پسرم یک دختر خوب توی همون بخش پیدا میکنی؟ محمود خندید منم خندیدم ... گفتم حا لا اسمت را میگی به من ؟ گفت محمود ... خواستم ادامه بدم گفت اسم تو چی هست گفتم الهه ... و دیگه بعد از اون شروع کردم به شرح حال گرفتن در مورد بیماری و مشکلاتش و بعد با گوشی صدای قلبش را شنیدم بهش گفتم تا حالا صدای قلبت را شنیدی ؟گفت نه ! گوشی را به خودش دادم وقتی شنید خنده قشنگی کرد که انگار همه مریضیش توی این یک لحظه ازش جدا شد ... خلاصه من و محمود دوست شدیم و من خوشحال بودم که یک شرح حال ۳ صفحه ای از محمود گرفتم و میتونم جلوی استادم حسابی خودم را نشون بدم اون روز گذشت و فردا و پس فردا که پنج شنبه و جمعه بود من تعطیل بودم شنبه که رفتم دیدم هنوز محمود بستری هست و خوابه مامانش تا من را دید گفت کجا بودی این ۲ روز محمود حالش اصلا خوب نبود لرز شدید داشت و به هر کس که این ۲ روز اومد بالای سرش ...از دکتر و پرستار.... گفت من الهه را میخوام ...الهه کجاست دیشب هم حالش اصلا خوب نبود نه من خواب رفتم نه محمود از ۵ صبح تا حا لا خوابش برده و بهتره ...هنوزحرف مامانش تموم نشده بود که محمود بیدار شد گفت کجا بودی الهه! و با همون چشمای خواب الود و در حال قد کشدن در رختخواب به مامانش گفت مامان اون گل قرمزه را از توی یخچال بیرون بیار .... و بعد نگاه به من کرد و گفت الهه یک گل قرمز خیلی بزرگ هست دیروز از حیاط بیمارستان چیدم واسه تو خیلی قشنگه و بعد هم لبخندی زد و گفت امروز مرخص میشم بگو نزدیک ظهر کجا هستی بیام ازت خدا حافظی بکنم ؟منم مات و مبهوت مونده بودم که یک برخورد ساده چقدر روی اون تاثیر گذاشته بود ...گفتم خودم نزدیک ظهر میام دیدنت و ظهر رفتم اتاق ۲۷۴ واسه خدا حافظی ... دیدم من را از دور به پدر و پدر بزرگش نشون میده میگه این دوست من هست و بعد تا رسیدم اشاره کرد به یک جعبه و گفت این کیک را واسه تو و همکارات گرفتم و شماره تلفنش را دادگفت اگر دوست داشتی بهم زنگ بزن ...اومدی رفسنجان بیا خونه ما و بعد بهم نگاه کرد. ..فهمیدم من هم باید شماره تلفنم را بهش بدم ..گفتم میخوای شماره تلفن خونمون را بهت بدم کف دستش را اورد جلو گفت اینجا بنویس و من روی دست کوچیکش شماره تلفنم را نوشتم و از او و پدر مادرش تشکر و خداحافظی کردم ... ........ نمیدونم محمود چقدر با این بیماری میتونه مبارزه بکنه ولی به محمود حسودیم شد اون خیلی صادق و مهربون و کم توقع بود ... من اینجا از محمود نوشتم تا وبلاگم با اسم و خاطره اون زیبا تر بشه و خواستم اضافه بکنم : محمود درسته که مرتب پتاسیم از دست میده اما چیزهای خیلی مهمی را هیچ وقت از دست نداده چیزهایی که خیلی از ادمها روز به روز از دست میدن و نادر هم نیست و خیلی هم شایع هست و اون صداقت داشتن ..محبت کردن... و کم توقع بودن ...هست ... هنوز اون گل سرخ را دارم داخل گلدون روی میز اتاقم ... خیلی زمان باید بگذره تا یکی دوباره همچین گل قرمز بزرگ و قشنگی را واسم بیاره تا بتونم کنار این گل جا بدم اخه سندرم نادری هست!!!!!!!!!!!!!!............................

..............................................................................................................................

گر چه همزاد طلوعم ...

صبح با من قهر کرده

رفته ...اما ...

باز هم چشم به راهم ...

الهه ...