روزی لقمان... در کنار چشمه ای نشسته بود ...

مردی که از آنجا می گذشت ازاو پرسید  :

چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟

لقمان گفت : راه برو...

آن مرد پنداشت که لقمان سخن او را نشنیده است

و گفت مگر نشنیدی ؟

پرسیدم که چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید.

لقمان گفت  : راه برو...

آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و به راه رفتن ادامه داد.

هنوز چند قدمی راه نرفته بود که لقمان به بانگ بلند

گفت ای مرد ... یک ساعت دیگر بدان ده می رسی.

مرد گفت چرا اول نگفتی ؟

لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم و نمی دانستم

تند می روی یا کند.

حال که دیدم ...

 دانستم که  ... یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.