عاقلی ... دیوانه ای را ... داد پند

 

کز چه ... بر خود ... می پسندی این گزند

 

میزنند ... اوباش کویت ... سنگها ...

 

می دوانندت ... ز پی ... فرسنگها ...

 

کودکان ... پیراهنت را ... می درند

 

رهروان ... کفش و کلاهت ... میبرند

 

یاوه می گویی ... چو می گویی ... سخن

 

کینه ... می جویی ... چو می بندی ... دهن

 

گر بخندی ... ور بگریی ... زار ... زار ...

 

بر تو ... می خندند ... اهل روزگار

 

نان فرستادیم ... بهرت ... وقت شب

 

نان ... نخوردی ... خاک خوردی ... ای عجب!

 

آب ... دادیمت ... فکندی ... جام آب

 

آب جوی و برکه ... خوردی ... چون دواب

 

خوابگاه ... اندر ... سر ره ... ساختی

 

بستر ... آوردند ... دور انداختی !

 

بر گرفتی ... زادمی ... چون ... دیو ... روی

 

آدمی ... بودی ... و گشتی ... دیوخوی

 

دوش ... طفلان ... بر سرت ... گل ... ریختند

 

تا تو ... سر ... برداشتی ... بگریختند

 

نانوا ... خاکستر ... افشاندت ... به چشم

 

آن ... جفا ... دیدی ... نکردی ... هیچ ... خشم ؟

 

رندی ... از آتش ... کف دست تو ... خست

 

سوختی ... آتش ... نیفکندی ...ز دست !

 

چون تو  کس ... ناخورده  می ... مستی ... نکرد

 

خوی ... با بدبختی و پستی ... نکرد

 

مست را ... مستی ... اگر ... یک ره ... بود

 

مستی تو ... هر گه و بیگه ... بود

 

بس ... طبیبانند ... در بازار و کوی ...

 

حالت خود ... با یکی ... زایشان ... بگوی

 

گفت ... من دیوانگی ... کردم هزار ...

 

تا ... بدیدم ... جلوه پروردگار

 

دیده ... زین ظلمت ... به نور ... انداختم

 

شمع ... گشتم ... هیمه ... دور ... انداختم

 

تو ... مرا ... دیوانه خوانی ... ای ... فلان !

 

لیک ... من  ... عاقل ترم ... از عاقلان

 

گر که ... هر عاقل  ... چو من ... دیوانه بود

 

در جهان ... بس عاقل و فرزانه ... بود

 

عارفان ... کین مدعا را ... یافتند

 

گم ... شدند ... از خود ... خدا را ... یافتند

 

من ... همی بینم ... جلال ... اندر جلال

 

تو ... چه می بینی ... بجز ... وهم و خیال

 

من ... همی ... بینم ... بهشت ... اندر ... بهشت

 

تو ... چه می بینی ... به غیر از ... خاک و خشت

 

چون ... سرشتم ... ازگل است ... از نور ... نیست

 

گر ... گلم ... ریزند ... بر سر ... دور ... نیست

 

گنجها ... بردم ... که ... ناید ... در حساب

 

ذره ها ... دیدم ... که گشته است ... آفتاب

 

عشق حق ... در من ... شرار ... افروخته است

 

من ... چه می دانم ... که دستم ... سوخته است !

 

چون ... مرا ... هجرش ... به خاکستر ... نشاند

 

گو ... بیفشان ... هر که ... خاکستر ... فشاند

 

تو ... همی ... اخلاص را ... خوانی ... جنون !

 

چون ... توانی ... چاره کرد ... این درد ... چون ؟

 

از طبیبم ... گر چه ... می دادی ... نشان

 

من ... نمی بینم ... طبیبی ... در جهان !

 

من ... چه دانم ... کان طبیب ... اندر ... کجاست

 

می شناسم ... یک طبیب ... آن هم ... خداست ...

 

پروین اعتصامی