ساقی ... اندر قدحم ... باز ... می گلگون ... کرد

 

در می کهنه  درینه ما ... افیون ... کرد

 

دیگران را ... می دیرینه ... برابر ... می داد

 

 چو به این ... دلشده خسته  رسید ... افزون کرد

 

این قدح ... هوش مرا ... جمله ... بیکبار ... ببرد

 

این ... می ... اینبار ... مرا ... پاک ... ز خود ... بیرون کرد

 

تو ... مپندار ... که در ... ساغر و پیمانه ما

 

بت سنگین دل ما ... خون جگر ... اکنون کرد

 

آنچه ... در سینه مجنون منش ... دل خوانی

 

عشق خاکی است ... که با ... خون جگر ... معجون ... کرد

 

روز اول ... که به استاد ... سپردند ... مرا ...

 

 دیگران را ... خرد ... آموخت ... مرا ... مجنون ... کرد

 

 دل حافظ ... که ز افسون لبت ... بیخود ... بود

 

چشم جادوی تو اش ... بار دگر ... افسون ... کرد ...

 

جناب حافظ