باز کن پنجره ها را... که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار ...

روی هر شاخه... کنار هر برگ

شمع روشن کرده است


همه ی چلچله ها ... بر گشتند

و طراوت را  ... فریاد زدند

کوچه ... یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است ...


باز کن پنجره ها را  ... ای دوست

هیچ ... یادت هست

که زمین را  ... عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی ... با جگر خاک ... چه کرد؟


هیچ ... یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما ... با تاک  ...چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب  ... باد غضبناک  ... چه کرد؟

هیچ یادت هست؟


حالیا  ... معجزه ی باران را  ... باور کن

و سخاوت را ... در چشم چمن زار ... ببین

و محبت را ...  در روح نسیم ...

که در این کوچه ی تنگ

با همین ... دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن  ... می گیرد!


خاک ...  جان یافته است

تو چرا ... سنگ شدی؟

تو چرا...  این همه ... دل تنگ شدی؟

باز کن... پنجره ها را

و بهاران را...

باور کن .
 
فریدون مشیری
...............................
به احترام بهار  ...آغاز می کنم 
به عشق طبیعت ...سر سبز می شوم
به یاد خوبیها ... لبخند میزنم
و اینگونه زندگی می کنم ...
عاشق شکوفه ها می شوم
به آسمانها ... دل می بندم
به رویاها ... خیال پرواز می دهم
به خودم  ... سلامی دوباره می کنم
و اینچنین با  زندگی... خوبی ... آسمان ... عشق و  رویا ... 
آشتی می کنم ...
خدای طبیعت ... معجزه می کند ... معجزه می شوم ...
نویسنده : الهه ...