تو مرا ... جان و جهانی ... چه کنم ... جان و جهان را

 

تو مرا ... گنج نهانی ... چه کنم ... سو د و زیان را

 

نفسی ... یار شرابم ... نفسی ... یار کبابم

 

چو در این ... دور خرابم ... چه کنم ... دور زمان را

 

ز همه خلق ... رمیدم ... ز همه باز ... رهیدم

 

نه نهانم ... نه ... بدیدم ... چه کنم ... کون و مکان را

 

ز وصال تو ... خمارم ... سر مخلوق ... ندارم

 

چو تو را ... صید و شکارم ... چه کنم ... تیر و کمان را

 

چو من اندر ... تک جویم ... چه روم ... آب ... چه جویم

 

چه توان گفت ... چه  گویم ... صفت ... این ... جوی روان را

 

چو نهادم ... سر هستی ... چه کشم ... بار کهی را

 

چو مرا ... گرگ ... شبان شد ... چه کشم ... ناز شبان را

 

چه خوشی عشق ... چه ... مستی ...چو قدح ... بر کف دستی

 

خنک ... آنجا که ... نشستی ... خنک آن ... دیده جان را

 

ز تو ... هر ذره ... جهانی... ز تو ... هر قطره ... چو ... جانی

 

چو ز تو ... یافت ... نشانی ... چه کند ... نام ونشان را

 

جهت گوهر فایق ... به تک بحر حقایق

 

چو ... به سر ... باید رفتن ... چه کنم ... پای دوان را

 

به سلاح احد تو ... ره ما را ... بزدی ... تو ...

 

همه ... رختم ... بزدی ... تو ... چه کنم ... باج ستان را

 

ز شعاع مه تابان ... ز خم طره پیچان ...

 

دل من ... شد ... سبک ای جان ... بده آن ... رطل گران را

 

منگر ... رنج و بلا را ... بنگر ... عشق  و ولا را

 

منگر ... جور و جفا را ... بنگر ... صد نگران را

 

غم را ... لطف ... لقب کن ... ز غم و درد ... طرب کن

 

هم از این ... خوب ... طلب کن ... فرج و امن و امان را

 

بطلب ... امن و امان را ... بگزین ... گوشه گران را

 

بشنو ... راه دهان را ... مگشا ... راه دهان را

 

حضرت مولانا