پادشاهی به کشتن بی گناهی ...  فرمان داد

 

گفت: ای ملک به موجب خشمی که تو را ... بر من است

 

آزار خود ... مجوی ...

 

که این عقوبت ... بر من ... به یک نفس ...بسر آید

 

و بزه آن ... بر تو ... جاوید بماند .

 

دوران بقا ... چو باد صحرا ... بگذشت

 

تلخی و خوشی و زشت و زیبا ... بگذشت

 

پنداشت ... ستمگر ... که ستم ... بر ما ... کرد

 

در گردن او ... بماند و بر ما ... بگذشت

 

ملک را ... نصیحت او ... سودمند آمد و  از سر خون او ... برخاست .

 

حکایتی از گلستان سعدی