گفتند : کلاغ ... شادمان ... گفتم : پر ...

گفتند : کبوترانمان ... گفتم : پر ...

 گفتند : خودت ... به اوج ... اندیشیدم !

 در ... حسرت رنگ آسمان ... گفتم : پر ...

...

 گفتند : مگر ... پرنده ای ؟ ... خندیدم زبان

 گفتند : تو ... باختی و ... من ... رنجیدم !

 در ... بازی کودکان ... فریبم ... دادند ...

 احساس بزرگ پر زدن ... را ... چیدم .

...

 آن روز ... به خاک ... آشنایم ... کردند

 از ... نغمه پرواز ... جدایم ... کردند

 آن ... باور آسمانی ... از یادم ... رفت

 در پهنه این زمین ... رهایم ... کردند !

.

.

.

حالا ... همه ... عزم پر گرفتن ... دارند

 دستان مرا ... دوباره ... می آزارند

 همراه نگاه مات و ... بی باور من

 از روی زمین ... به آسمان ... می بارند

...

 گفتند : پرنده ... گریه ام ... را ... دیدند ...

 دیوانه خاک ... بودم و ... فهمیدند

 گفتم که : نمی پرد ... نگاهم ... کردند ! ابرو

 بر ... بازی اشتباه من ... خندیدند ! ! ! 

شاعر : نغمه رضایی  

............................................................................

 

"یکی از بستگان خدا"

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی...

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد

 تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو ... کمتر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه... و به داخل

نگاه می کرد ...

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ...

نداشته‌هایش رو از خدا طلب می‌کرد،انگاری با چشم‌هایش آرزو

 می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و

 نگاهی به پسرک که محو تماشا بود ، انداخت ...

و بعد رفت داخل فروشگاه ... چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت

 کفش دردستانش بود ... بیرون آمد...

آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد ... 

وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد . پسرک با چشم‌های خوشحالش

و با صدای لرزان پرسید:  شما ... خدا هستید؟

نه ... پسرم، من ... تنها یکی از بندگان خدا هستم!

آهان، می‌دانستم که با خدا ... نسبتی دارید!!!  خجالت

نویسنده :  ؟

 

 

گفتم ... کمتر می نویسم ... اما ... نگفتم : نمی نویسم !

 تک بعدی بودن ... کار من ... نیست !

 فعلا ...

 خدانگهدار