افتاد سيب قرمز روی زمين کنارش

دستش نداشت انگشت اما نداشت کارش

خم شد و سيب برداشت البته با دهانش

می خورد و گاز ميزد با وضع ناگوارش

نه پای رفتنی داشت  نه دست خوردنی داشت

با يک دل پر از عشق می گشت روزگارش

مرد جزام ديده در داغ عشق می سوخت

زخم جذامی عشق ميکرد بی قرارش

جرمش همين که بی دست او عاشق کسی بود

می برد هر زمستان با گفتن بهارش

چشمان سبز ابی با قامتی قيامت

بوی بهشت ميداد هر گردی از غبارش

بر سينه راه می رفت در اخرين نفسها

اسب خيالش امد  ...اما نشد سوارش

هی منتظر که شايد يک حادثه بر ايد

او سالهای سال است وامانده انتظارش

شاعر : نميدونم

توضيح :بی نظير بود