من کاملا میدونم که نباید انتظار بیش از اندازه از دوستان یا غریبه ها

داشته باشم ... از به زحمت انداختن و در  رودربایستی انداختن دیگران

دوری میکنم ... اگر آشنایی در یک اتاق اداره ای داشته باشم ...

روزی میرم که اون شخص مرخصی باشه یا اگر بشه در اتاق دیگه ای میرم

و کارم را طبق ضوابط انجام میدم ...

و از طرفی اگر کسی قوانین را زیر پا بگذاره ...

طلب کار  ... نه !  ولی بی نهایت افسرده میشم ...

از اون بدتر ...

 نمیدونم چطور در مقابل انتظارات بیش از حد دیگران ... واکنش نشون بدم  و در واقع

باید اعتراف کنم : نه گفتن ... بلد نیستم ...

کاش انسانها ... منصفانه تر رفتار میکردند ...

مبدا و مقصد مسیر زندگی مشخصه ... برای رسیدن به کجا

و تا کجا ... باید وجدان را زیر پا گذاشت !؟

من از کار آدمها سر در نمیارم ...

برای همینه که دوست دارم تنها باشم ... طبیعت را دوست دارم

و دیدن کوه و دشت و پرندگان و حیوانات به من آرامش میده ولی هنوز نتونستم با

آدمها کنار بیام ... با همه احترامی که برای  انسانها قائلم ... در برخورد

 با انسانها و پیچیدگی هاشون ...همیشه و همیشه  کم میارم !

 نویسنده : الهه ...