بشنو ای محبوب ...

 که مقصود آفرینش ...  تویی

  نقطه مرکز و محیط کائنات ... تویی

 آن مشیت و فرمان

 که بین آسمان و زمین  ... در حرکت است ... تویی

  بسیط و مرکب ... تویی

   من ... ادراک را در تو آفریدم

   تا ... آیینه دیدار من  باشد

  اگر مرا ادراک کنی  ... خود را نیز  ... در خواهی یافت

  اما ... اگر در سودای خود باشی

 طمع مدار... که هرگز با ادراک نفس خود ... مرا ادراک کنی

  تو به چشم من ... توانی دید ... مرا و خود را

  و به چشم خود ... نخواهی دید ... مرا و خود را

 

   ای محبوب ...

 چه بسیار که ... تو را خواندم وتو آوای من ... نشنیدی !

  چه بسیار که ... جمال خود را ... بر تو نمودم

  و تو رؤیت  ... نکردی

 چه بسیار ... خود راچون رایحه ای خوش  ...در عالم ... پخش کردم

  ومشام تو ... آن را ... احساس نکرد!

  پس خود را ... چون طعامی ... در خوان هستی  ... نهادم

   وتو از آن ... تناول نکردی و نچشیدی

   چرا نمی توانی ... در لمس اشیا ... مرا احساس کنی

  و در شامۀ گل سرخ ... مرا ببویی

  چرا مرا ... نمی بینی

  چرا مرا... نمی شنوی

 ... 

  دیگران ... همه تو را ... به خاطر خود ... دوست دارند

  و من ... تو را ... به خاطر خودت ... دوست دارم

  و تو از من ...  می گریزی !

 ای محبوب ...

  تو با من ... در عشق ... مصاف انصاف ... نتوانی داد

  زیرا اگر تو ... قدمی ...  به من نزدیک شوی

  من صد گام ...  به تو نزدیک خواهم شد

  ... 

 
 خلاصه شعری از محی الدین عربی – کتاب التجلیات
  ترجمه حسین الهی قمشه ای