یک عمره دارم زندگی میکنم

تصمیم میگیرم ... انتخاب میکنم

گاهی تصمیم میگیرم ولی انتخاب نمیکنم

گاهی نه تصمیم میگیرم ... نه انتخاب میکنم

اینکه چرا اومدم توی این شهر غریب و حکمت این قضیه  چی هست

نمیدونم این تصمیم و انتخاب من بود یا سرنوشت !

ولی یک چیز را متوجه شدم

من اینجا با دوستای خیلی خوبی آشنا شدم

دوستایی که با اینکه خسته هستند  توی کشیک به فریادم میرسم و در مریض

دیدن به من کمک میکنن ...

در موقع استراحت  فایل صوتی مسافر کوچولو را با علاقه برام بلوتوث میکنن

و از نکات ظریف داستان برام میگن

از توی حیاط خونه  توت سیاه  برای من میچینن که چیدنش کار هر کسی نیست ...

و چون میدونن گربه ها را دوست دارم ... عکس گربه از هر جا بهشون برسه فوروارد

برام میفرستند ...

کشیک ها را جابجا میکنن تا بتونم برم خونه ... حتی اگر شده 72 ساعت پشت

سر هم کشیک بایستند

اینها تازه یک قسمت کمی از چیزهای خوبی هست که اینجا من تجربه میکنم

و لی با این همه ...

کاش خدا بخواد و صلاح من در این باشه که برگردم یزد و کنار خانواده درس بخونم ...