من بی مایه که باشم... که خریدار تو باشم
حیف باشد... که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی... به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم... که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم ...که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم... که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم... که گرفتار تو باشم
گذر از دست رقیبان... نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت.... که در سایه زنهار تو باشم
مردمان ...عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند... که من عاشق دیدار تو باشم
من چه شایسته آنم... که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی ...که سزاوار تو باشم
گرچه دانم که به وصلت نرسم... باز نگردم
تا در این راه بمیرم ...که طلبکار تو باشم
نه درین عالم دنیا... که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم... که وفادار تو باشم
خاک بادا... تن سعدی ...اگرش تو نپسندی
که نشاید... که تو فخر من و من عار تو باشم

سعدی