رنگ سال گذشته را دارد، همه لحظه های امسالم
۳۶۵ 
حسرت را ،همچنان می کشم ... به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن ،من به فنجان تو... نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی، که به تکرار... می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید، مژده تازه تو... تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد، زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد، حال و روزی... نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم، دیدن دوستان... تماشاییست
به غریبی قسم ...نمیدانم ،چه بگویم جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمدند، چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز... من، به باغ کمالشان... کالم
چندیست شعرهایم را ،جز برای خودم... نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام، دوست دارند ...دوستان... لالم ....

محمد علی بهمنی