آیینه جمال تو را ...آن صفا نماند

آهی زدیم و آینه ات را ... جلا نماند

روزی که ما ...ز بند تو ... آزاد می شدیم

بودند  ... صد اسیر و یکی مبتلا... نماند

دیگر من و شکایت آن بی وفا... کز او

هیچم ...امیدواری مهر و وفا... نماند

سوی مصاحبان تو ...هرگز ...کسی ندید

کز انفعال چشم تو ...بر پشت پا ...نماند

وحشی ...ز آستانه او ...بار بست و رفت

از ضعف ...چون تحمل بار جفا ...نداشت!

 

وحشی بافقی