گاهى  ... چنان بدم... که مبادا  ... ببینیم
حتى اگر... به دیده رؤیا  ... ببینیم
من صورتم ... به صورت شعرم... شبیه... نیست
بر این گمان مباش... که زیبا... ببینیم
شاعر  ... شنیدنى ست... ولى میل... میل توست
آماده اى ... که بشنوى ام... یا  ... ببینیم ؟
این واژه ها... صراحت تنهایى من اند
با این همه... مخواه... که تنها ببینیم
مبهوت مى شوى... اگر از روزنی... شبى
بى خویش... در سماع غزل ها... ببینیم
یک قطره ام... و گاه... چنان موج مى زنم
در خود ...که ناگزیرى... دریا ... ببینیم
شب هاى شعر خوانى من... بى فروغ... نیست
اما... تو با چراغ  ... بیا... تا... ببینیم

محمد علی بهمنی