تا به آخر  ... نفسم...ترک تو... در خاطر  ... نیست!

عشق ... خود نیست!...اگر... تا نفس آخر نیست!

اثر شیوه منظور کند ... هر چه کند

میل این فتنه ... نخست ... از طرف ناظر  ... نیست

عیب مجنون ...مکن ای منکر لیلی ...که در او

حالتی هست ...که آن ...بر همه کس ...حاضر نیست!

همه جا ... جلوه حسن تو و مشتاق وصال

همه تن ...دیده و بر نیم نظر ... قادر نیست!

وحشی ... آن چشم... کز او نیست... تو را  ... پای گریز

بست چون ... پای تو... بی سلسله... گر ... ساحر نیست؟!

 

وحشی بافقی