ای که دل بردی  ... ز دلدارمن ...آزارش  ... مکن

 

آنچه او  ... در کار من  ... کرده است... درکارش ...مکن

 

هندوی چشم تو شد ...می بین ... خریدارانه اش

 

اعتمادی ... لیک... بر ترکان خونخوارش ...مکن

 

گر چه تو ... سلطان حسنی ...دارد او هم... کشوری

 

شوکت حسنش مبر ...بی قدر و مقدارش ...مکن

 

انتقام ... از من کشد ...مپسند بر من ...این ستم

 

رخصت نظاره اش ده ...منع دیدارش ... مکن

 

جای دیگر ... دارد او ...شهباز اوج جان ماست

 

هم قفس ...باخیل مرغان گرفتارش ...مکن

 

این چه گستاخی ست ... وحشی! تا چه باشد حکم ناز... ؟

 

التماس لطف با او کردن ...از یارش ...مکن .

 

وحشی بافقی